میرزاوزیری و یک شب خوب
امشب را دو ساعت و نیم، با دکتر و دو دوست عزیز دیگر که واسطهی آشنایی ما بودند، گذراندیم و چهارنفری به کافی شاپ پستمدرنی در احمد آباد رفتیم که به محض ورود، آنچنان محیط برایام نامانوس بود که احساس کردم روستاییای هستم که تازه به شهر آمدهام: نورهای کم، صندلیهایی که بادی کاندیشن آدم (body condition) – خصوصا آدم چاقی مثل من- اصلا در آن جا نمیشود با آدمها و قیافههایی که من در آنجا بیشتر به مامور مخفی اماکن شبیه بودم تا مشتری. صحبت در طول مسیر در ماشین دکتر و در کافی شاپ اکثرا در باب تناقضات آدمها مانند این که بندهی خدا دوست دختر دارد اما عاشورایاش ترک نمیشود و مثلا روزه میگیرد و با شراب افطار میکند بود و من گفتم که اینها تناقض نیست بلکه تناقض مانند مواردی است که فرد در آن واحد هم به ناتورالیسم ( جهان تنها بعد مادی و آنچه مربوط به آن است، است) و هم به نحوهای خدای غیرمادی باورمند است و از این جا بحث به نسبیگرایی کشیده شد و حول و حوش آن ادامه یافت و این که آیا نسبیباوری از نظر اخلاقی خطرناک است یا نه و بحث مدام شاخه خورد و خورد و در راه برگشت هم دکتر میرزاوزیری در پاسخ به سوال من، سابقهی آشنایی خود را با داریوش، صاحب ارض عریض ملکوت و صاحبخانهی جدید اینترنتی ما، علیه رحمة الله، گفت که حدود سالهای ۷۴-۷۳، در دانشکدهی ریاضی دانشگاه فردوسی مشهد، استاد حل تمرین او بوده و داریوش سر کلاس همهاش شعر حافظ مینوشته و بعدِ کلاس آمده و به تلفظ یک واژهی انگلیسی ( واژهاش را هم گفت) گیر داده و بعد با هم رفیق شدهاند به طوری داریوش زنگ میزده منزل دکتر و فقط با شعر حافظ منظور خود را میگفته و با شعر حافظ جواب میشنیده ( مثل فضه کنیز حضرت زهرا که سالهای سال جز با آیهی قرآن، تکلم نمیکرده) و خلاصه بعد دکتر میرزاوزیری اولین رمان خود را بر اساس شخصیت داریوش مینویسد که در آن فردی هست که ریاضی هیچ نمیفهمد و هر چه از عدد و رقم به او میگویند با عشق و ملکوت و شعر و عرفان جواب میدهد. دم در منزل ما هم، دکتر یکی از رمانهای جدید خود را به من هدیه داد که این رمان، صفحههای فردش یک داستان است، صفحههای زوجاش یک داستان است، کل کتاب هم یک داستان است! شب خوبی بود. و این هم آدرس سایت دکتر.

نظرها
اول!!!! در مورد حس روستایی بودن باهات موافقم. خداییش من اولش کلی گیج شده بودم که اگه کاپوچینو سفارش بدم سیرم می کنه یا بهتره همون سیب زمینی رو انتخاب کنم ولی بعدش فهمیدم ما اونجا رفتیم که یه نوشیدنی بخوریم!
یاسر: دکتر! نکتهی دومات کو؟ ممنون!
Posted by: مجید... نه از نوع رخصت | November 7, 2006 11:08 AM
سلام آقای میردامادی
جای جدید مبارک .
شاید تناقض بینی ما از همان احولیتی که همیشه داریم ناشی میشود
صمیمانه برایتان آرزوی موفقیت می کنم
Posted by: غلامرضا واعظی | November 8, 2006 10:59 AM